close
تبلیغات در اینترنت
داستان های کوتاه
دنبال کردن مطالب از طریق فید RSS دنبال کردن مطالب از طریق تویتر

مدیر سایت

*** با تشکر از حسن انتخابتون به سایت مهدیکو خوش آمدید mehdiko کلیک کنید ***

اطلاعات کاربری


عضو شويد

نام کاربری :
رمز عبور :

فراموشی رمز عبور؟

عضویت سریع
نام کاربری :
رمز عبور :
تکرار رمز :
ایمیل :
نام اصلی :
کد امنیتی : * کد امنیتیبارگزاری مجدد

موضوعات

جستجو


آخرین مطالب

مطالب پربازدید

حرف سایت

« عليٌ  (ع) خيرُ البشر ، فمن أبى فقد كفر »



حدیث آرامش

علل سقوط جامعه انساني از زبان امام علی(ع)


حضرت على(علیه السلام )فرمود:بدانيد که همانا شما در روزگاري هستيد که گوينده حق اندک، و زبان از راستگويي عاجز، و حق طلبان بي‏ارزشند، مردم گرفتار گناه، و به سازشکاري هم داستانند، جوانشان بداخلاق، و پيرانشان گناهکار، و عالمشان دورو، و نزديکشان سودجويند، نه خردسالانشان بزرگان را حرمت مي‏نهند و نه توانگرانشان دست مستمندان را مي‏گيرند


داستان حقیقی و جالب پنی سیلین

اسمش فلمینگ بود . کشاورز اسکاتلندی فقیری بود. یک روز که برای تهیه معیشت خانواده بیرون رفت، صدای فریاد کمکی شنید که از باتلاق نزدیک خانه می آمد. وسایلشو انداخت و به سمت باتلاق دوید.اونجا ، پسر وحشتزده ای رو دید که تا کمر تو لجن سیاه فرو رفته بود و داد میزد و کمک می خواست. فلمینگ کشاورز ، پسربچه رو از مرگ نجات داد.

روز بعد، یک کالسکه تجملاتی در محوطه کوچک کشاورز ایستاد.نجیب زاده ای با لباسهای فاخر از کالسکه بیرون آمد و گفت  پدر پسری هست که فلمینگ نجاتش داد.

نجیب زاده گفت: میخواهم ازتوتشکر کنم، شما زندگی پسرم را نجات دادید.

کشاورز اسکاتلندی گفت: برای کاری که انجام دادم چیزی نمی خوام و پیشنهادش رو رد کرد.

در همون لحظه، پسر کشاورز از در کلبه رعیتی بیرون اومد. نجیب زاده پرسید: این پسر شماست؟ کشاورز با غرور جواب داد بله.” من پیشنهادی دارم.اجازه بدین پسرتون رو با خودم ببرم و تحصیلات خوب یادش بدم.اگر پسربچه ،مثل پدرش باشه، درآینده مردی میشه که میتونین بهش افتخار کنین” و کشاورز قبول کرد.

بعدها، پسر فلمینگ کشاورز، از مدرسه پزشکی سنت ماری لندن فارغ التحصیل شد و در سراسر جهان به الکساندر فلمینگ کاشف پنی سیلین معروف شد.

سالها بعد ، پسر مرد نجیب زاده دچار بیماری ذات الریه شد. چه چیزی نجاتش داد؟ پنی سیلین.

اسم پسر نجیب زاده  چه بود؟وینستون چرچیل 

راننده اصفهانی و سرعت بالا...! - داستان بسیار جالب و شنیدنی

اصفهانیه داشته توی اتوبان با سرعت ۱۸۰ كیلومتر در ساعت می‌رفته كه پلیس ماشینشو متوقف می‌كنه.

پلیسه میاد كنار ماشینو میگه: گواهینامه و كارت ماشینو بدین.

اصفهانیه میگه: من گواهینامه ندارم.
این ماشینم مالی من نیست.
كارتا ایناشم پیشی من نیست.
من صَحَبی (صاحب) ماشینا كشتم آ جنازشا انداختم تو صندوق عقب.
 حالاوَم داشتم می‌رفتم از مرز فرار كنم،
شوما منا گرفتین.

پلیسه كه حسابی حیرت زده شده بوده بیسیم میزنه به فرمانده‌اش و عین قضیه رو تعریف می‌كنه و درخواست كمك می‌كنه.


فرمانده‌اش هم میگه تو کاری نکن من خودم دارم میام

" حتماً ادامه مطلب رو ببینید "



من کورم نمی توانم ببینم

. روزی مرد کوری روی پله های ساختمانی نشسته بود و کلاه و تابلویی کنار پایش گذاشته بود روی تالبو خوانده میشد:" من کور هستم لطفا کمک کنید."
روزی روزنامه نگار خلاقی از کنار او می گذشت . نگاهی به کلاه اون انداخت، فقط چند سکه درون آن بود.او چند سکه داخل کلاه انداخت و بدون اینکه از مرد اجازه بگیرد تابلو را برداشت، برگرداند و اعلان دیگری روی آن نوشت و کنار پای مرد کور قرار داد و آنجا را ترک کرد.
عصر آن روز روزنامه نگار به آن محل بازگشت

کلاه فروش و میمونها

کلاه فروشی روزی از جنگلی می گذشت. تصمیم گرفت زیر درخت مدتی استراحت کند. لذا کلاه ها را کنار گذاشت و خوابید. وقتی بیدار شد متوجه شد که کلاه ها نیست. بالای سرش را نگاه کرد. تعدادی میمون را دید که کلاه ها را برداشته اند. فکر کرد که چگونه کلاه ها را پس بگیرد. در حال فکر کردن سرش را خاراند و دید که میمون ها همین کار را کردند. او کلاه را ازسرش برداشت و دید که میمون ها هم از او تقلید کردند. به فکرش رسید… که کلاه خود را روی زمین پرت کند. لذا این کار را کرد. میمون ها هم کلاه ها را به طرف زمین پرت کردند. او همه کلاه ها را جمع کرد و روانه شهر شد.


سالهای بعد نوه او هم کلاه فروش شد. پدربزرگ این داستان را برای نوه اش تعریف کرد و تاکید کرد که اگر چنین وضعی برایش پیش آمد چگونه برخورد کند. یک روز که او از همان جنگل گذشت در زیر درختی استراحت کرد و همان قضیه برایش اتفاق افتاد. او شروع به خاراندن سرش کرد. میمون ها هم همان کار را کردند. او کلاهش را برداشت، میمون ها هم این کار را کردند. نهایتا کلاهش را بر روی زمین انداخت. ولی میمون ها این کار را نکردند. یکی از میمون ها از درخت پایین آمد و کلاه را از روی زمین برداشت و در گوشی محکمی به او زد و گفت: فکر می کنی فقط تو پدربزرگ داری؟!


لاک پشت (داستان کوتاه)

متنی زیبا به قلم خانم نظر آهاری:

پشتش‌ سنگین‌ بود و جاده‌های‌ دنیا طولانی. می‌دانست‌ که‌ همیشه‌ جز اندکی‌ از بسیار را نخواهد رفت. سنگ‌پشت،‌ ناراضی و نگران بود. پرنده‌ای‌ درآسمان‌ پر زد، سبک؛ و سنگ‌پشت‌ رو به‌ خدا کرد و گفت: این‌ عدل‌ نیست، این‌ عدل‌ نیست. کاش‌ پُشتم‌ را این‌ همه‌ سنگین‌ نمی‌کردی.

من‌ هیچ‌گاه‌ نمی‌رسم. هیچ‌گاه. و در لاک‌ سنگی‌ خود خزید، به‌ نیت‌ نا امیدی.

خدا سنگ‌پشت‌ را از روی‌ زمین‌ بلند کرد. زمین‌ را نشانش‌ داد. کُره‌ای‌ کوچک‌ بود. و گفت: نگاه‌ کن، ابتدا و انتها ندارد. هیچ کس‌ نمی‌رسد. چون‌ رسیدنی‌ در کار نیست. فقط‌ رفتن‌ است.

حتی‌ اگر اندکی. و هر بار که‌ می‌روی، رسیده‌ای. و باور کن آنچه‌ بر دوش‌ توست، تنها لاکی‌ سنگی‌ نیست،‌ تو پاره‌ای‌ از هستی‌ را بر دوش‌ می‌کشی؛ پاره‌ای‌ از مرا.

خدا سنگ‌پشت‌ را بر زمین‌ گذاشت. دیگر نه‌ بارش‌ چندان‌ سنگین‌ بود و نه‌ راه‌ها چندان‌ دور.

سنگ‌پشت‌ به‌ راه‌ افتاد و گفت: رفتن، حتی‌ اگر اندکی...

  **از آهسته رفتن نترس، از بی حركت ايستادن بترس**



داستان آموزنده (تفاوت فرهنگی)


ما در سالن غذاخوری دانشگاهی در اروپا هستیم. یک دانشجوی دختر با موهای قرمز که از چهره‌اش پیداست اروپایی است، سینی غذایش را تحویل می‌گیرد و سر میز می‌نشیند، سپس یادش می‌افتد که کارد و چنگال برنداشته، و بلند می‌شود تا آنها را بیاورد، وقتی برمی‌گردد، با شگفتی مشاهده می‌کند که یک مرد سیاه‌پوست، احتمالا اهل آفریقا (با توجه …به قیافه‌اش)، آنجا نشسته و مشغول خوردن از ظرف غذای اوست! بلافاصله پس از دیدن این صحنه، زن جوان سرگشتگی و عصبانیت را در وجود خودش احساس می‌کند. اما به‌سرعت افکارش را تغییر می‌دهد و فرض را بر این می‌گیرد که مرد آفریقایی با آداب اروپا در زمینۀ اموال شخصی و حریم خصوصی آشنا نیست. او حتی این را هم در نظر می‌گیرد که شاید مرد جوان پول کافی برای خرید وعدۀ غذایی‌اش را ندارد. در هر حال، تصمیم می‌گیرد جلوی مرد جوان بنشیند و با حالتی دوستانه به او لبخند بزند.

درباره وبلاگ


خدایا کمکم کن تا بدون هیچ چشمداشتی به مردم کمک کنم بارالها ، مهربانا توانایی نفسم ده تا از اینکارم دلسرد نشم یاریم کن تا بواسطه کمک، شادی روح و نفسم را بهتر حفظ کنم دوست شما مهدی

آمار سایت

آمار مطالب
کل مطالب : 1855
کل نظرات : 643


آمار کاربران
افراد آنلاین : 8
تعداد اعضا : 589

کاربران آنلاین

آمار بازدید
بازدید امروز : 586
باردید دیروز : 1,552
گوگل امروز : 247
گوگل دیروز : 628
بازدید هفته : 5,953
بازدید ماه : 49,656
بازدید سال : 137,329
بازدید کلی : 2,250,978

کدهای اختصاصی

پشتیبانی

RSS


Powered By
Rozblog.Com

Translate : Tem98.Ir

مطالب تصادفی

تبلیغات

    Rozblog.com رز بلاگ - متفاوت ترين سرويس سایت ساز

لینکدونی

از ما حمایت کنید
به mehdiko امتیاز دهید